|
نمايش موضوع قبلي ::
نمايش موضوع بعدي |
| نويسنده |
پيغام |
zehneteshne
تازه وارد


وضعیت: آفلاين 30 دي ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 12 امتياز: 0 تشکر کرده: 1 تشکر شده 3 بار در 3 پست
محل سكونت: Tabriz
|
ارسال شده در:
جمعه، 9 بهمن ماه ، 1388 04:14:16 موضوع مطلب:
داستان كوتاه 1نتیجه اول شرلوک هلمز 2.. |
|
|
نتیجه اول شرلوک هلمز
شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردي و شب هم چادري زدند و زير آن خوابيدند. نيمه هاي شب هلمز بيدار شد و آسمان را نگريست. بعد واتسون را بيدار کرد و گفت: "نگاهي به بالا بينداز و به من بگو چه مي بيني؟" واتسون گفت:"ميليون ها ستاره مي بينم".هلمز گفت: "چه نتيجه اي مي گيري؟". واتسون گفت: "از لحاظ روحاني نتيجه مي گيرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در اين دنيا حقيريم. از لحاظ ستاره شناسي نتيجه مي گيرم که زهره در برج مشتري ست، پس بايد اوايل تابستان باشد. از لحاظ فيزيکي نتيجه مي گيرم که مريخ در محاذات قطب است، پس بايد ساعت حدود سه نيمه شب باشد ".
شرلوک هلمز قدري فکر کرد و گفت: "واتسون! تو احمقي بيش نيستي! نتيجه ي اول و مهمي که بايد بگيري اين است که چادر ما را دزديده اند. |
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
| تشکرهاي ثبت شده از ايجاد کننده تاپيک : |
|
tina97(جمعه، 9 بهمن ماه ، 1388 21:11:45), |
|
zehneteshne
تازه وارد


وضعیت: آفلاين 30 دي ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 12 امتياز: 0 تشکر کرده: 1 تشکر شده 3 بار در 3 پست
محل سكونت: Tabriz
|
ارسال شده در:
جمعه، 9 بهمن ماه ، 1388 04:21:47 موضوع مطلب:
|
|
|
مرگ راس ساعت ۱۱
چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت و ضعف مرض آنان نداشت.
این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.
در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و …
دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون » نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system ) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد. _________________ مشکلی نیست که آسان نشود***مرد آنست که هراسان نشود |
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
zehneteshne
تازه وارد


وضعیت: آفلاين 30 دي ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 12 امتياز: 0 تشکر کرده: 1 تشکر شده 3 بار در 3 پست
محل سكونت: Tabriz
|
ارسال شده در:
جمعه، 9 بهمن ماه ، 1388 04:24:02 موضوع مطلب:
|
|
|
مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی میکند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند.
مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکردهاید. نمیخواهید در این امر خیر شرکت کنید؟
وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگیاش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمیکرد؟
مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمیدانستم. خیلی تسلیت میگویم.
وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمیتواند کار کند و زن و ۵ بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمیتواند از پس مخارج زندگیش برآید؟
مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه . نمیدانستم. چه گرفتاری بزرگی ...
وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینههای درمانش قرار دارد؟
مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمیدانستم اینهمه گرفتاری دارید ...
وکیل: خوب. حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکردهام شما چطور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم؟ _________________ مشکلی نیست که آسان نشود***مرد آنست که هراسان نشود |
|
|
بازگشت به بالا |
|
| کاربرانی که برای این ارسال از zehneteshne تشکر کرده اند skfa |
|
 |
JojeJ0on
خودموني شده


وضعیت: آفلاين 9 بهمن ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 22 امتياز: 0 تشکر کرده: 3 تشکر شده 6 بار در 6 پست
|
ارسال شده در:
جمعه، 9 بهمن ماه ، 1388 11:01:16 موضوع مطلب:
|
|
|
 _________________
|
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
tina97
مدير انجمن


وضعیت: آفلاين 2 مهر ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 626 امتياز: 0 تشکر کرده: 78 تشکر شده 79 بار در 57 پست
محل سكونت: گرگان
|
ارسال شده در:
جمعه، 9 بهمن ماه ، 1388 21:13:34 موضوع مطلب:
|
|
|
jalebb bood ..mersiiiii
 _________________ دلم گرفته از آدمایی که زیر بارون برات میمیرن ولی وقتی که آفتاب میشه، همه چی یادشون میره.. |
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
zehneteshne
تازه وارد


وضعیت: آفلاين 30 دي ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 12 امتياز: 0 تشکر کرده: 1 تشکر شده 3 بار در 3 پست
محل سكونت: Tabriz
|
ارسال شده در:
شنبه، 10 بهمن ماه ، 1388 15:39:22 موضوع مطلب:
|
|
|
khahesh mikonam  _________________ مشکلی نیست که آسان نشود***مرد آنست که هراسان نشود |
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
zehneteshne
تازه وارد


وضعیت: آفلاين 30 دي ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 12 امتياز: 0 تشکر کرده: 1 تشکر شده 3 بار در 3 پست
محل سكونت: Tabriz
|
ارسال شده در:
دوشنبه، 19 بهمن ماه ، 1388 01:30:51 موضوع مطلب:
حكایت جالب خواهر زن جذاب |
|
|
حكایت جالب خواهر زن جذاب
من خیلی خوشحال بودم ! من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم والدینم خیلی کمکم کردند
دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود…
فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…!
اون دختر باحال ، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد
و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم…
یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی !
سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت :
اگه همین الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …………….!
من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم…
اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم…
وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم
و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم…!
یهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!!
پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی…!
ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم و هیچکس بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم
به خانوادهء ما خوش اومدی !!!
نتیجه اخلاقی: همیشه کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید !!! |
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
tina97
مدير انجمن


وضعیت: آفلاين 2 مهر ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 626 امتياز: 0 تشکر کرده: 78 تشکر شده 79 بار در 57 پست
محل سكونت: گرگان
|
ارسال شده در:
دوشنبه، 19 بهمن ماه ، 1388 10:42:13 موضوع مطلب:
|
|
|
ای ضایع...خوبه اونا دم در بودن اگه کنار ماشین وامیستادن که لو میرفت......
 _________________ دلم گرفته از آدمایی که زیر بارون برات میمیرن ولی وقتی که آفتاب میشه، همه چی یادشون میره.. |
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|